حکایت مردی که خانواده اش را ترک کرد

حکایت مردی که خانواده اش را ترک کرد

حکایت مردی که خانواده اش را ترک کرد , سال قحطی تهران، تنها جای آباد روستا، قبرستانش بود. تمام زردستانی‌های بومهن پوست و استخوان شده بودند و شکم برخی‌شان به کمرشان می‌چسبید.

می‌گفتند احمدشاه غلات را احتکار کرده و در تهران اکل میته حلال شده است. در روستا اما کلاغ‌ها فاتحان بلامنازع آسمان بودند و سهمی از عایدی آنها نصیب هیچ‌ گرسنه‌ای نمی‌شد. میرزا حسین‌خان خیاط که انگار نیمی از شکم بزرگش را در شهر جا گذاشته بود، دست از پا درازتر به زردستان بازگشت.

می‌‌گفت قیمت غلات در شهر به ۴۰تومان رسیده و آن هم سهم بریتانیاست که خرج لشگر‌کشی‌هایش کند. به لطف قحطی کار خیاطی نیز از سکه افتاده بود و میرزاحسین‌خان چاره‌ای جز بازگشت به روستا نداشت. آن روز در حوضخانه نشسته بود و هسته‌های خرما را داخل هاون مسی می‌کوبید.

دوماهی می‌شد که خانواده‌اش محتویات ظرف خرما را جیره‌بندی کرده بودند و نان و خرما سق می‌زدند. هسته‌های خرما را کوبید و از آرد آن نان پخت. سهم هر یک از ۵بچه قدونیم قدش یک‌چهارم از قرص کوچک نان بود. میرزاحسین‌خان اما به گواهی تمام مردم روستا نمی‌توانست جلوی شکمش را بگیرد و گاهی به سهم بچه‌های خودش هم ناخنک می‌زد.

زنش منگ و وازده بی‌هیچ حرفی با چشم‌هایی که به گودی لانه جغد در دل درخت بود، به‌جایی در آسمان خیره شده زیرلب زمزمه می‌کرد و تسبیح می‌انداخت. چند هفته بعد سهم هر خانواده در زردستان، کیسه کوچک برنجی بود که به همت جنگلی‌ها از رشت و تحت‌الحفظ به تهران رسیده بود.

کیسه برنج که آمد، میرزا آقا حسین‌خان خیاط غیبش زد. زنش مدام نفرینش می‌کرد که چرا او و بچه‌هایش را در این قحطی ترک کرده و رفته است. در نبود او و اشتهای سیری‌ناپذیرش، تمام ۵بچه سهم بیشتری از برنج و نان به‌دست آمده از آرد هسته خرما داشتند. قحطی که تمام شد، کاغذ وصیت و حلالیت طلبیدنش را کنار تن نازک و نحیفش پیدا کرده با احترام رو به قبله، تربت به حلقش ریختند.

(همشهری آنلاین – مهدیا گل‌محمدی)

لینک کوتاه این پست: http://www.rasyar.com/?p=17685

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *